فرزندافتاب

 

افسانه ایست که درتنگ سینه ی شبرنگ قرون غنوده است...

 

افسانه ای که خواب را ازدیده ی حقیقت کاذب اسمان هاربوده است.

 

افسانه ای انسانی که دلش ازاتش جورستمگران کباب بود.

 

 

انسانی که...قیام کرد.

 

هنگامی که وجدان هم وطنانش دربسترافیونی افسون گران قرون مست

 

شراب سرنوشت درخواب بود...

 

 

افسانه ی اهنگری به نام کاوه..

 

 

اهنگری که :فرزندافتاب بود...

 

 

وفرزند افتاب صدهاسال پیش ازاین رو شوریدگان شوره زارتشنه ی احتیاج

 

 

بخاطربرزگران حیات افرین خانه خراب ظلمت راباعظمت افتاب اشناکرد...

 

 

فرزندافتاب صدهاسال پیش ازاین (روبنای)حکومت ستمگری بنام  ضحاک

 

 

رابربنای ازادی ستمکشان ستمدیده (زیربنا)کرد.