مسافر2

    دلیرانه پادرقلمروبی پایان ظلمت وخاموشی می گذارم وبه چابکی نورشتابان ازان میگذرم.ناگهان وارددنیایی تازه میشوم که دراسمان ان ابرهادرحرکتندودرزمینش رودخانه هابه سوی دریاهاجریان دارند.

همین جالنگرانداز زیرابرای تو بیشتر از این جای سفر نیست

می گوید:اوه بایست بیهوده رنج سفررابرخویش هموارمکن.مگرنمی دانی که داری به عالمی بی پایان وبی حدوکران قدم می گذاری؟

 

ای فکردورپروازمن!بال های عقاب اسایت راازپرواز بازدار وتوای کشتی تندروخیال من!

 

دریک جاده ی خلوت راهگذری به من نزدیک میشود می پرسد:ای مسافربایست.باچنین شتاب به کجامیروی؟میگویم:دارم به سوی اخردنیاسفرمیکنم.می خواهم بدان جاروم که خداوندان راسرحد دنیای خلقت قرارداده است ودیگردران ذی حیاتی نفس نمی کشد.